باج

به نام او

سلام

چند شبه که نیمه های شب گشتی زدم توی شهر عجیب وقریب شهرمون ادمهای که نمیدونم داشتن میرفتن یا میومدن را دیدم ادمهای که عده ای سر در گریبان وعده ای با لباس های شیک منتظر ماشین ولی خیلی محکم و استوار و .......

گذشت ایام و کم کم تیره شد           گذشت ایام و از بد هم بدتر شد

گذشت و دردهای تازه دیدم              ولی کم نه که بی اندازه دیدم

زنی دیدم که افسون میفروشد         جوانی را که افیون میفروشد            بدیدم دختری اندام خود را              بدیدم مادری خون میفروشد

به حرفم خنده کن باشد غمی نیست      ولی این حرفها حرف کمی نیست

من درد بزرگی با تو گفتم               خودم دیدم نمیگویم شنیدم

جالب بود تن فروشی در ظلمت شب و مامورین محترم که باج میگیرن

/ 5 نظر / 5 بازدید
اسماعیل(از سنگ تا الماس)

ای رفیق....یادته....یادته خیلی قبل تر ها....بعضی از نیمه های شب تا طلوع آفتاب با ماشین شهر رو میگشتیم....و مردم و نگاه میکردیم...زندگی که وقتی همه خواب هستن اتفاق میافته....بازاری که وقتی شهر خوابه کر کرهاش بالا میره.....آدمایی که نمی خوان تو روشتی روز آبروشون رو بفروشن.......تو تاریکی شب از خونه هاشون میان بیرون....کی میگه آبروی اونایی که تو روز تو شهر قدم میزنن..بیشتر از اوناییه که ...شب شهر رو به امید لقمه نانی...زیر پا میگذارن.....یادته...اون شبها هم همین بحث هارو تا خود صبح داشتیم.....

اسماعیل(از سنگ تا الماس)

مهم ترین کار اینه....که باید (به قول محمد صالح علا) یک نفر روئ ژیدا کنیم که شهر رو تمیز کنه...تمیز تمیز.... نه از وجود آدمهای با آبرو....که از وجود آدمایی که فکر میکنن آبرو دان و خودشون رو تو آینه....سالی یک بار هم نمیبینن......میدونی منظورم از آینه چیه...؟؟ منظورم چشمهای هم وطناشونه....

مهدی

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین: به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی... آخرین امتحانت را پاس کنی... توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.. برای خودت تو آئینه شکلک در بیاری و بهش بخندی... از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی

رها

سلام بحث آغاز شد خوشحال می شوم ببینمتان![چشمک]

سارینا

پس بهتره بیای وبلاگم و آهنگ پیاده میشم یاس رو دانلود کنی اون وقت میفهمی این بدنا استوار نیست بین هزار درد غوطه وره