سلام
خوبی
پرسیدی چرا نیستی باور کن اگر به غیر چت بود نمیتونستم حرف بزنم
چند روزه حکایتم حکایت این بیت
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم
فقط تصویر میبینم
شوق پرواز سرپای مرا می کشد تا پس این پنجره ها
پیش رویم بگشا پنجره ای تا از ان پنجره پرواز کنم
روحم از قیدتن اسوده شود مستی دیگری اغاز کنم
وقت ان شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم وچو اتش سوی میخانه شویم
سخن راز تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
سلام
هرروز ما را به حلقه زنجیری گرفتار تر میکنند و متعصب تر و به حبسی زندانی
روزی به رنگ به تفاوت رنگ قصه دعوای ابی وقرمز که من به زنجر رفتم دعوای سبز وزرد وارغوانی که من به زنجیر رفتم بر سر مشکی وسفید که ...........
و حیران از این که فردای امروزم بر سر چه مرا به حبس و زنجیر به بردگی میبرند انقد در حبس ماندم و زنجر بر دل و زبان و گردت اویخته جای برای عشق ایمان محبت زندگی وخدایم خدایم نیست
مولانا
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه وامیرید
سلام
این مطلب رو خوندم قشنگ بود توی یکی از روزها هم نوشته بودم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد
-------------------------------------------------------------------------
اینو دلم گفت منم نوشتم تا تو که منو فراموش کردی بخونی تو اره خوده تو
ایمان دارم به خدایی که حتی اگر باران خواستم نفرستاد
ایمان دارم
بله ایمان دارم به خدایی که حتی اگر روزگار این خدا ومردم این خدا زمین این خدا و روزگار این مردم وزمین این روزگار
مرا فراموش کرده ولی ایمان دارم تو با منی و هرگز فراموشم نخواهی کرد
حتی اگر باران نفرستی به خواسته ام
سلام
تویی که مرا در سقوط میبینی تا به حال با خوداندیشیده ای که شاید تو وارونه ایستاده ای
------------------------------------------------------------------
دادشم اینم برای تو
انان که از ما بر ده اند ما بردیم
حالا فرقی نمیکنه دل عقل جسم شرف وطن پول و.........
ما برده ایم
سلام
سلام به همه کسایی که حتی سر به هم نزدن اره به تو بود اره خوده خوده تو
دلگیر نشو خب سر نزدی دیگه اگر سر زدی جا پات نموند که بدونم اومدی
اینو بگم جالبه میدونی ادمی زاذ یعنی چی
مخفف الف احمق بدون دال دنیای میم مفتی -زایذه شدیم
حالا که مفتی اومدیم مفتی نبازیم پس دوسش دارم کسی که مفت اومد ومفت نباخت
دلم تنگه سر بزن اره تو سر بزن
سلام
گفتن میام دیدی اومدم
اینو یکی از دوستام گفتم منم مینوستم تا شما هم با دل این دوستم اشنا بشبد
بر خاک بخواب نازنین ,تختی نیست اوارشدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه رازخوشبختی نیست
-----------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم چرا دیگه حس نوشتن کم شده از برای من برای همه اینایی که تا چند مدت پیش صبح زود میومدم ببینم تو دل دوستا چی میگذره ولی حیف
ولی خوشحالم و مطمئنم که زودی حس همه برمیگرده بیاید تا دوباره دور هم باشیم
شادباشید وامیدوار
نوبهار است بر ان کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز حال همه غافل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند پند انگه کندد سود که عاقل باشی
همگی سلام
خوش باشد مدتی نیومدم ببینم چی میشه دیدم چیزی نشد پس دوباره اومدم با اینکه میدونم بازم هیچ چیزی نمشه
یک جمله شنیدم جالب بود بگم و برم سعی میکنم زود بیام
میگم نمیدونم با سال جدید یک سال از عمرم کم شده یا یک سال زیاد شده
چطوری نو شده وقتی یک سال
کهنه شدم ویک سال زمینم پیر و روزگارم پیرتر
اخر سال شد
میدونی تنها چیزی که ته داره ساله
هیچ چیز ته نداره به جز سال
سلام
یک خط شعر یادم اومد نمیدونم مال کی ولی گفتم بنویسم حتی متن کامل و درست بودنشم شک دارم
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
که هر شکسته دندان بهای یک نان است
کسی فکر نکر د که چرا نان نیست
همه بانگ برداشتن که چرا سیمان نیست
کسی نپرسید که چرا ایمان نیست
زمانی شده است هیچ چیز اندازه جان انسان ارزان نیست
به نام او
سلام
چند شبه که نیمه های شب گشتی زدم توی شهر عجیب وقریب شهرمون ادمهای که نمیدونم داشتن میرفتن یا میومدن را دیدم ادمهای که عده ای سر در گریبان وعده ای با لباس های شیک منتظر ماشین ولی خیلی محکم و استوار و .......
گذشت ایام و کم کم تیره شد گذشت ایام و از بد هم بدتر شد
گذشت و دردهای تازه دیدم ولی کم نه که بی اندازه دیدم
زنی دیدم که افسون میفروشد جوانی را که افیون میفروشد بدیدم دختری اندام خود را بدیدم مادری خون میفروشد
به حرفم خنده کن باشد غمی نیست ولی این حرفها حرف کمی نیست
من درد بزرگی با تو گفتم خودم دیدم نمیگویم شنیدم
جالب بود تن فروشی در ظلمت شب و مامورین محترم که باج میگیرن
به نام خدا
به او که هرچه هستیم وداریم از او -انی که ما فراموش کرده ایم داشتنش را ولی او......
سوختیم از بودی که هیچ گاه به چشم نیامد سوختیم از این که چرا توی این روزگار امدیم سوختیم بدون اهی بدون دلی بدونه................
غریبانه میسوزیم و به حال غربت ما وقربت ما کسی نگریست
(ما بی چراغ به راه افتاده ایم ما میرویم و ایا از پس ما یادی در دلها خواهد گذشت )
سلام امروز اول زمستان اول دی ماه
روز گرم زمستانیان سرد و برفی و بارانی باد
خدا به فریادمان برس استخوانهام هوس یک سرمای سخت کرده شاملو میگه روزی که قفل افسانه ایست ولی امروز میشه گفت که برف افسانه ایست جالب شده اعتقاد های ما و .... به مانند اعراب شده و هوا و روزگارمون هم به مانند صحرای عربستان -نکند که .... نه نمیشه نمیشه مطمئن هستم دیگه اون مثل اونها نمیشه
اسمون وزمین قهر کرده باید خدارو واسطه اشتی بین ما بشه نگران کننده شده
کاشکی قهوه تلخی بود که توی اب شرب این کشور میریختیم و برمیگشتم به دورانی که مثل امروز کنار کوچه های خاکی برفی نشسته بود دل مردمش زنده بود لب های مردمش خندان بود کینه دزدی گناه تجاوز جنایت افسانه بودشایدم به زور قهو ه ای شیرین دادن بهمون که سر از این روزگار عجیب و قریب در اوردیم
شعر زمستان برای ایندگانه ما خیال پردازیهای یک شاعر بوده
هوا بس ناجوانمردانه گرم است
به نام او که هرچه هستیم داریم از اوست
یک مدتی نبودم نمیدونم کجا بودم گم شده بودم هنوز هم پیدا نشدم درست در حال پیدا شدنم
اگر منو دیدید مدیون خودتون و من هستید که خبرم نکنید دل برای خودم تنگ شده برای خودم دلم میسوزه برای اینکه بی خودی بی خودی گم میشم یک وقتای دوستی داشتم که پیدام میکرد به حدی پیدا میشدم که داده همه در میومد که تو چقدر توی چشمی چقدر پیدایی و من میخندیدم از ته دل حالا اون دوست که معلوم نیست با از ما بهترون میره دیگه فراموش کرده با تو هستم استاد......
بهر حال حالم خوبه خوبه غمی نیست جز دوری خودم از خودم و غم پیدا شدن
شیر اب ظرفشویی پرازیت داره نمیزاره
================================
راحت نمیگذارد امشب خیال تو این عشق اگر منفعتی داشت مال تو از عشق تو هر انچه که بردم حرام من از خون من هر انچه خوردی حلال تو
بوی غفلت میدهد اواز من
کاش بهتر کوک میشدسازمن بال من در حسرت یک اسمان
اسمان در حسرت پرواز من
اسمان چشمت از شاهین پر است وای برقلب کبوتر باز من
(رجایی)
سلام
چند روزی دلم گرفته بود کاشکی گرفته بود حالم بد بود نتونستم بنویسم نتونستم بخوابم و به زمین و زمون گیر دادم
خدا دلم و شاد کن خدا دلهامون رو شاد کن خدا رحمت بفرس محتاج محتاجیم
یک دنیا حرف دارم ولی ............
خدا جون دوست دارم هوارتا هوارتا هوارتا
دلی میخوام که عاشق نشه فارغ نشه نشناسه دلی که ............
یک شعراقای رجایی داره من خیلی دوست دارم این بیتش رو من هم دست بردم روش
اه ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایم تنها شوم
من یک کلمه برای دل خودم اضافه کردم
اه ترسم شبی رسوا شوم:رسوا شدم
بدتر از رسوایم تنها شوم :تنها شدم
------------------------------
سلام
در انتها باور نکن که بخشیده خواهی شد
شاید خدا از ابتدا ما را نبخشوده است
پیش خودم فکر کردم چرا باید بهشت فرزند ادم گرو حوا باشه
که قصه این حکایت -حکایت غم انگیزیی برای من
مادری که ارث ان برای ما فرزندان خارج شدن از بهشت بود
مادری که بهشت را زیر پا گذاشت به حدیث گندم ادم وسیب حوا
به جرم فرزند ادم بودن
روزگاری حکایت عدلی است که شاهین ترازوش بین زمین واسمانه
گنه کرد در بلخ اهنگری به شوشتر زدن گردن مسگری
یکی بگه کناه حوا به پای ادم نوشته میشه ؟ ما تاوان کناه کی رو پس میدیم
فقط به خاطر گناهی که مادرمان کرد و بهشت را زیر پا گذاشت باید بهشت زیر پای انان باشد
جالبه ثواب کناه اینقدره ایا ثواب ثواب چقدره اووووووووووووووووووووووووووووووو
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم
بحر حال دنیای عجیبی داریم
زنده یادپناهی میگفت نمیدونم من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من
بهر حال نمیشه درک کرد که ما مال دنیا هستیم یا دنیا مال ما اگر بهشت مال بود پس خلقت زمین بیهوده بود
پس همش خود خود خود خدا داره لذت مبره از بازی زندگی
بقول کوچه بازاریا دنیای باقالی به چند من
=================================
سلام
چند روزه نتونسم بنویسم یک دنیا حرف داشتم حرف های که وقتی برای چند تا گفتم یک طوری نگاه نکردن که .......
از اینجا شروع شد که یک سری به صندوق گذشته زدم
چیزهای عجیبی دیدم از گذشته دوستی عشق محبت خیانت خیانت خیانت وقتی داشتم میخوندم بلند اونی که شنید خیلی ناراحت شد ولی چه کنم
همه چیزا که یادم رفته بودن
همش چشم یسته ازسر یادم اومد
مواظب باشیم هر چی میشکنیم بشکنیم ولی عشقی رو نشکنیم محبتی رو نشکنیم دل رو میشه بند زد ولی محبت رو نه که صداش تنفر میشه
====================================
این شعر رو خیلی سال پیش گوش داده بودم حالا یادم اومد
مارو باش
مارو باش اسم مونو تو چه درختی جا میزاریم
مارو باش
قسم ای جز اون دوچشمونه نا مسلمون که نداریم
مارو باش
به هوا خواهی تو شیشه میخون رو با سنگ شکستیم
نارفیق
سنگ وشیشه اگه دشمن من وتو که موندگاریم
ما رو باش
(چشم خشکیده داره به ناودونه کوچه حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودایم ابر بهاریم)
ماروباش(این بیت رو جا انداخته بودم )
غزل کوچه ما قلندرهای پیرو عاشق که اینکه
فکر تازه عاشق پیاده باش
ما که سواریم
مارو باش اینا رو باش
سلام
دوست ندارم شکایت کنم یا حرفی بزنم که خوب نباشه
چند روزه خیلی حساس شدم روی نوع پوشش ادمها به یک چیزه جالب رسیدم
جالب بود اقایان شهرمون رو دیدم هیچ کدومشون پیش واز پاییز وزمستون
نرفتن منظورم این نیست که لباس گرم نپوشیدن کسی رو ندیدم لباس نو
پوشیده باشه دلم میگیره وقتی میبینم
(ببخشید به کسی بر نخوره ...ولی خانمها رو اینطوری ندیدم )
خوشحال شدم از اینکه خانها با تغیر فصل تغییر کردن با لباس نو
قبلا اینطوری نبود همه ما فقط منتظر تغییر بودیم تا با اون شاد بشیم
کاشی کسی پیدا میشد گرد غم رو از روی دل وصورتمون بر میداشت
دلمون تنگ شده برای شادی دلم تنگ شده .....................
========================================
طبق این چند بار دوباره یک قسمتی از شعر اقای رجایی رو مینویسم
3-1
روزگارت باد شیرین شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
اه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما اباد بود
از در ودیوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد اینهمه لیلی کسی مجنون نشد
اسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
سلام
چند روزه هوا عالی شده زمین و اسمان مست نم نم بارون میاد هوا خنک ملس ولی وقتی توی شهر رفتم دلم گرفت با این همه قشنگی اسمون خاکستری بود ولی شاد زمین سرد ولی شاد درختها زرد ونیمه خشک و در حال مرگ ولی شاد
حیف .............حیف ......حیف
مردم همه خاکستری وسرد و نیمه جون ولی افسرده در حال دعوا وغضب داشتن با خودشون درگیر بودن چه برسه به مردم خیلی دلم گرفت خیلی لبخند زدم که یکی رو شاد کنم ولی در جواب .............................
--------------------------------------------------------------------------------------------
٢-١
نیستم ازمردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ای بازار ماست
درد میبارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریاتلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگرگفتن بس است دیدن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
سلام امروز یاد دوستم افتادم شعرهای قشنگی میگه اقای رجایی پیش خودم گفتم کم کم شعر هاشو بدون اجازش بزارم که بخونیم لذت ببریم هر بار چند بیت از اونهارو پیوسته میزام اخر نوشته هام
امروز حرفهای یکی از دوستامو تو وبلاگش خوندم دیدیم خلی دلش پر نمیدونم چرا چند روزی متن وبلاگش مثل قدیم اروم نیست مثل دریا طوفانی شده خیلی دلم گرفت
همه میدونم روزگارمون سخت و سنگین شده مثل ادمهای طاعون زده شدیم
از هم فرار میکنیم حتی از خودمون وحشی بافقی میگه اگر اشتباه نکنم
ای خالق خلق رهنمای بفرس ای رازق رزق در گشای بفرس
کارمنه بیچاره گره در گره است لطفی بکن وگره گشایی بفرس
واقعا خیلی محتاج منجی هستیم که مارو از این طاعون رها کنه
===========================================
این شعرهارو با شماره بندی مینویسم
١-١
خودنمیدانم کجارفتم به خواب ازچه بیدارم نکردی افتاب
خنجری برقلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامردی برپشتم نشست ازغم نامردمی پشتم شکست
سنگ رابستندوسگ ازادشد یک شبه بیداد امد و داد شد
عشق اخرتیشه زدبر ریشه ام تیشه زدبر ریشه ای اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بدمیشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگرمسلمانی بس است
درمیان خلق سردر گم شدم عاقبت الوده ای مردم شدم
بعدازاین بابی کسی خومیکنم هرچه در دل داشتم رو میکنم
نیستم ازمردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
وقتی کسی نیست همه جا نیست هر جا که نگاه میکنی نیست هر چی گوش میدی یادت به نبودن اون میوفته
وقتی کسی هست فقط یکجا و یک صداست که میگه هست
عجیب
نمیدونم کدومش بهتره
یک شعر از سعدی جالبه حکایت این درد دل
شوق است درجدایی وجوراست درنظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
بهتر باشه یا نه؟
سلام دادش اول اینو بگم
یک روز یک پسر جون زد به شیشه گفت خمارم دارم میمیرم نه کرسنه ام نه ......
پول فقط میخوام برای مواد
پرسیدم چقد ---١۵٠٠ ---بگیری میری --- اره میرم گم میشم ---١۵٠٠گرفت یک نگاه کرد و دعایی کرد من بی تفاوت پنجره رو بستم
داشتم برای یکی میگفتم اینطوری جالب بود میگفت من فقط به معتادها کمک میکنم
گفتم چرا
برای اینکه از ته دل بی ریا صادقانه برای ادمها چیزهای خوب میخوان
خیلی فکرمو مشغول کرد ادامه داد اگر من ندهم بهر طریقی جورش میکنه
یک فرهنگ جالبی منم تائید کردم
===================================
همه ای ما یک جور گدایی میکنیم فقط خیلی هامون بد خیلی هامون خوب
همه ما غریب موندیم برگشت به مطلب قبلی
جستجو کردم دنیای کافر کیش را
گشتم وگشتم ولی پیدا نکردم خویش را
بین سلطان وگدا در شهر غربت فرق نیست
من پریشان دیده ام هم شاه وهم درویش را
برای اصل مطلب به وبلاگ عزیز دلم مرجعه شود
http://www.esmaeil212.persianblog.ir/===================================
گذر زمان
نمیدونم ما کجا جا موندیم که نه به تاریخ میرسیم نه به روز نه ماه نه سال حتی ساعت دقیقه
وقتی پای صحبتهای قدیما میشینیم جالبه وقتی قصه یک روزشونو میگن که چه کار های انجام دادن فکر میکنیم چطوری توی یک روز این همه کار و اینها اینهمه وقت داشتن برای کارهای جور و واجور
من فکر میکنم قهر همه چیز ما رو گرفته هیچ چیز برکت خودشو نداره همیشه وقت کم داریم با اینکه این همه پیش رفت توی صنعت وفن اوری داشتیم
فقط میتونیم اینها رو بگیم
دیروز عید بود اههههههههههههههههههههههه امروز 212روز از سال گذشته چطوری عید اومد
اهههههههههههههههههههههههههه یادته 10سال پیش بود اینطوری شد
کی بود.......................................................
کسی به داد ما نمیرسه ما جا موندیم از همه چیز وهمه کس
( دیوار نوشته باقی مانده از جنگ جهانی دوم )
به خدا ایمان دارم حتی اگرسکوت کرده باشد
وایمان داشته باشیم که خداوند همیشه نگهبان ماست اگر چه می بیندو سکوت کرده است ومی نگرد بیداد ما بندگان سرکش را
سلام
درس شیطلان به ادم .....
هیچ گاه نگو من وگرنه مثل من میشی ....
روزگار عجیبی شده وقتش شده که درس خوب رو از شیطان یاد بگیرم....
به کجا داریم میریم
نظرات ()